خرید بک لینک

حِســــــــِ مُبهَمـــــ

داشتم به صدات گوش میدادم حواسم به حرفات نبود ...

مُردن...

همه ما از مرده می ترسیم . اگر بگویند قرار است نیم ساعت ‌، فقط نیم ساعت با یک مرده ‌، با یک جسد در یک اتاق تنها باشی ،‌ به سختی جلوی اضطراب و ترسمان را می‌توانیم بگیریم .
اما یک جسد که ترس ندارد ‌، جسد یک تکه گوشت و مقداری استخوان بی خاصیت است که نه می‌تواند حرف بزند ‌، نه قضاوت کند ‌، نه خیانت . جسد بیشتر از ترسناک بودن ‌، خنده دار است !

اما اگر بدانید که هر روز با صد ها مرده دست می دهید ،‌ صحبت می‌کنید ‌، می‌خندید ‌، گریه می‌کنید ‌، قدم می‌زنید ،‌ چقدر خواهید ترسید ؟!

مردن که همیشه جار زدن ندارد . قرار نیست همیشه کسی زنگ خانه ای را بزند و خبر مرگ عزیزی را بدهد . قرار نیست همیشه یکی تلفن بزند و بگوید فلانی تمام کرد . گاهی کسی بر اثر یک حادثه ،‌ بر اثر یک دوست داشته نشدن ،‌ بر اثر شنیدن یک جمله ‌، چنان ساده و آرام ‌، چنان فجیع و غریبانه ‌، تکه تکه می‌شود ‌و جان می دهد که حتی خودش هم جرات بازگو کردن‌اش را ندارد !

می آید ‌، می‌نشیند کنارت ‌، نفس می‌کشد ‌، نگاهت می‌کند ‌، اما زنده نیست . مرده است و فقط نمی‌داند چگونه باید این خبر را به دیگران بدهد تا باور کنند و نترسند !‌

برچسب: نویسنده: لیلا کریمیان تاريخ: جمعه 15 آبان 1405 ساعت: 18:30

صفحه بندی