همه ما از مرده می ترسیم . اگر بگویند قرار است نیم ساعت ، فقط نیم ساعت
با یک مرده ، با یک جسد در یک اتاق تنها باشی ، به سختی جلوی اضطراب و
ترسمان را میتوانیم بگیریم . اما یک جسد که ترس ندارد ، جسد یک تکه گوشت و مقداری استخوان بی خاصیت است که نه میتواند حرف بزند ، نه قضاوت کند ، نه خیانت . جسد بیشتر از ترسناک بودن ، خنده دار است !
اما اگر بدانید که هر روز با صد ها مرده دست می دهید ، صحبت میکنید ،
میخندید ، گریه میکنید ، قدم میزنید ، چقدر خواهید ترسید ؟!
مردن که همیشه جار زدن ندارد . قرار نیست همیشه کسی زنگ خانه ای را بزند و
خبر مرگ عزیزی را بدهد . قرار نیست همیشه یکی تلفن بزند و بگوید فلانی
تمام کرد . گاهی کسی بر اثر یک حادثه ، بر اثر یک دوست داشته نشدن ، بر
اثر شنیدن یک جمله ، چنان ساده و آرام ، چنان فجیع و غریبانه ، تکه تکه
میشود و جان می دهد که حتی خودش هم جرات بازگو کردناش را ندارد !
می آید ، مینشیند کنارت ، نفس میکشد ، نگاهت میکند ، اما زنده نیست
. مرده است و فقط نمیداند چگونه باید این خبر را به دیگران بدهد تا باور
کنند و نترسند !